۲۶ مهر ۱۴۰۵

هر آنچه در رابطه با کتاب با مداد خمار باید بدانید

درباره نویسنده کتاب بامداد خمار

فتانه حاج سید جوادی ملقب به پروین، بزرگ شده در شمیران تهران است اما زاده ی کازرون در سال 1342 خورشیدی می‌باشد.

پرفروش ترین رمان او کتاب بامداد خمار می‌باشد که در سال 1374 منتشر شد. کتاب بامداد خمار در ده سال اول انتشار 300 هزار نسخه فروش داشت.این نوع رمان نمونه ای از ادبیات عامه پسند برداشت می‌شود . کتاب بامداد خمار پرفروش ترین رمان معاصر ایران می‌باشد.

عنوان کتاب بامداد خمار

عنوان کتاب بامداد خمار به قصیده ای از جناب سعدی بر می‌گردد:

به راحت نفسی، رنج پایدا مجوی        شب سراب نیرزد به بامداد خمار

در این جا بامداد خمار به صبح پس از مستی گفته می شود که فرد پریشان و پشیمان است .

خلاصه کامل کتاب بامداد خمار

قسمت اول: شیفتگی

خوانندگان این کتاب شیفته قلم شیوا و جذاب نویسنده ایرانی، خانم فتانه حاج سید جوادی بوده اند. در این کتاب محبوبه نقش اصلی در کنار برادرزاده خود سودابه، داستان زندگی اش را تعریف می‌کند . سودابه برادر زاده محبوبه است، او که گرفتار عشقی هیجانی شده است، همانند آیینه ای مقابل او ایستاد. در آن آیینه عمه محبوبه، محبوبه جوان را دید، شاید این بار بتوانم نجاتش دهم . داستان از زمان قحطی بعد از جنگ جهانی دوم شروع می‌شود. در آن زمان تعداد انگشت شماری خانواده مانند خانواده محبوبه ثروتمند بودند ، محبوبه و خجسته دختران مجرد بصیرالملک، هر دو زیبا و با وقار همانطور که گفته شد آن ها هیچ کم و کسری نداشتند ، از طعام و پوشاک گرفته تا کلاس های خصوصی زبان فرانسه با معلم فرنگی.

تنها آرزوی به سرانجام نرسیده محبوبه، آزادی بود، رویایی در بیرون از منزل پدری.پدر خانواده خروج دخترها از خانه را قدغن کرده بود. آن ها تنها اجازه داشتند با درشکه به منزل خواهر بزرگترشان، نزهت بروند.

اما آرزوی پدر داشتن فرزند پسر بود.آرزویی که حتی با داشتن همسر دوم، محقق نشده بود. مادر دخترها، نازنین بانو، دختر یکی از تاجر های نامدار شهر ، زنی زیبا و دلبر که در هر کار بهترین بود و شاید تنها چاله پر نشده زندگی اش ، همین داشتن فرزند مذکر بود.

بصیر الملک یک خواهر و یک برادر بزرگتر داشت . عموزاده محبوبه ، خواستگار پروپاقرص او در ادامه به داستان ملحق می‌شود.

در کتاب بامداد خمار شاهد عشق محبوبه و رحیم، شاگرد نجار خواهیم بود. رحیم از طبقه پایین جامعه محسوب می شود. او که پدرش را زمانی که کودک بود از دست می دهد و به شاگردی نجاری می پردازد و تمام عمر کار می کند و از مادرش نگه داری می‌کند .

شروع آشنایی آن ها زمانی اتفاق می‌افتد که محبوبه در هنگام رفتن به منزل نزهت با سفارش خانم خیاط برای رساندن پیامی برای اولین بار راهی بازار و نجاری می شود .دیداری که سرنوشت هر دوی آن ها را تحت تاثیر قرار داد. محبوبه در همان نگاه اول شیفته رحیم شد. بعد از آن، بار ها با بهانه های مختلف راهی همان مسیر نجاری شد.

محبوبه شیدا شده بود.نمی توانست از فکر کردن به رحیم دست بردارد.رحیم با دستانش چوب را می سابد و براش با دقت، قاب چوبی درست می کند. در نگاه محبوبه رحیم مردی کامل بود; مردی که وجودش کافی بود تا تفاوت فرهنگی ، اجنماعی و طبقاتی بی اهمیت دیده شود. چیزی که محبوبه نمی دید بر همه عریان بود، محبوبه کجا رحیم کجا.

در مقابل رحیم ، خواستگاران محبوبه ،همه ثروتمند بودند .یکی شان اصلان بود .آقازاده شهر با وجود ازدواج ناکامی که داشت ، دختران زیادی خواهان ازدواج با او بودند که به سبب آشنایی پدر محبوبه واصلان این توفیق نصیب محبوبه عاشق شده بود.دیگری، عمو زاده اش منصور ، تحصیل کرده در خارج ، عزیز کرده فامیل و رعنا و خوش بر و رو بود. منصور  هم عاشق بود و عشق محبوبه را  از کودکی در دل می پروراند و مطمعن از این وصلت پسرعمو و دختر عمو بود که به سبب خواستگاری اصلان سرگشته  خود را به خاک ایران رساند.

محبوبه نه جمال و جبروت اصلان و نه دلدادگی و عشق منصور را دید. او حتی عهد و قرار داد کاری پدرش با پدر اصلان را به حساب نیاورد و جواب خواستگاری اصلان را رد کرد.

بصیر الملک این نه کوبنده را پذیرفت چرا که به خیال خود منصور و محبوبه عاشق یکدیگرند و به درخواست برادرش برای ازدواج برادرزاده و دخترش به باغ او رفتند . در این بخش کتاب بامداد خمار ،ورق داستان بر می گردد و تراژدی آغاز می شود.

قسمت دوم : دیوانگی

محبوبه به منصور اعتراف می‌کند عاشق رحیم نجار شده است.غرور منصور خدشه دار می‌شود. محبوبه او را به یک نجار بی سواد از طبقه اجتماعی پایین ترجیح داده است.منصور اصراری به ازدواج نمی‌کند . او حالا شکسته شده و مبهوت، با هر آنچه از او به جا مانده از خط اصلی داستان جدا می‌شود.

در ادامه شاهد تلاش ها، درگیری ها و گریه های محبوبه برای رسیدن به محبوب دلش، رحیم نجار خواهیم بود. با وجود کتک ها و تنبیه های پدر، او مصرانه به تلاش ادامه می‌دهد. دل محبوبه قرص بود و ترسی نداشت.رحیم به او قول ورود به نظام را داده بود.

اما پدر محبوبه حاضر بود محبوبه را در همان خانه دفن کند اما زن شاگرد نجار نشود ، اینگونه حداقل آبرویش را حفظ می‌کند. در این جا پدر منصور، عموی محبوبه پا در میان می‌گذارد. هر چند که در نظر او محبوبه خام و نپخته است اما درخواست او نامتعارف و غیرشرعی نمی‌دانست . ازدواج گناه نیست که مجازاتی همچون مرگ داشته باشد .

بلاخره پدر محبوبه راضی می شود اما او یک شرط داشت. شرط آن جدایی کامل محبوبه از خانه و خانواده بود. محبوبه تا زمانی که زن رحیم بود حق دیدار با هیچ یک از اعضای خانواده را نداشت. بصیرالملک حکم کرد هر ماه مبلغی پول توسط دایه به خانه محبوبه برده شود. همچنین یک منزل و یک دکان به نام محبوبه کرد، تا خرج و مخارج زندگی را دربیاورند.

محبوبه با صورتی بزک کرده و لباسی ساده، بدون مراسم راهی خونه بخت شد.

قسمت سوم: ازدواج اشتباه

روزهای اول همان بود که در خواب دیده بود، پرازعشق، پراز شور. محبوبه جان عادت به شستن ظرف یا لباسی نداشت و رحیم این را به خوبی می‌دانست .پس شستن، کار رحیم شد .اما رحیم خیلی زود راهی دکان نجاری شد .رحیم مادرش را در خانه دیگری نگه می داشت که به سبب کاهش هزینه ها و کمک به محبوبه تصمیم گرفت که با آن ها زندگی کند.با وجود مخالفت های محبوبه این تصمیم به سرانجام رسید و ماجرا تازه شروع شد.

از درگیری های عروس و مادر شوهر تا سرکوفت های رحیم و مادرش به عروس دست به سیاه و سفید نزده،از مقایسه کردن های محبوبه وغبطه خورد به زندگی خود قبل از ازدواج تا تلاش های رحیم برای تصاحب اموال و درامد محبوبه و حتی اسم پسرشان، الماس.

الماس نام پدر رحیم بود اما نام غلام محبوبه نیز بود.الماس برای رحیم و مادرش اسم مفتخری بود پس آن را انتخاب کردند اما محبوبه نمی خواست، چراکه این اسم او را تحقیر میکرد.این اسم ، اسم غلامش بود نه نوه بصیرالمک.

محبوبه در آن زمان تنها دو امید دلگرم کننده داشت ، پسرش و محبت وتوجه رحیم; خیانت یکی از آن ها را از بین برد. نیمه شب هایی که رحیم مست و مستانه به منزل می‌آمد، محبوبه  را متوجه کرد، خیانتی در کار است. رحیم قبل ازدواج به او گفته بود مادرش قصد دارد دختر خاله اش را برای او بگیرد اما او راضی نیست که نیست; اما احتمالا خیلی هم ناراضی نبود. حالا رحیم زن دیگری داشت ، دختر خاله اش.

محبوبه دوباره باردارشده بود. تصمیمش را گرفت، بچه دیگری نباید به دنیا بیاید. سقط جنین درآن عهد خطرناک بود اما آب از سر محبوبه ما گذشته بود .چشمانش دنبال راه نجات بود دریغا سرنوشت شوم تر از آن بود که در سر می‌پنداشت. زمانی که به خانه برگشت تن بی جان الماس را در آغوش گرفت. پسرش در حوض آب همسایه غرق شده بود. او دیگرامیدی نداشت. در واقع دیگرچیزی برای از دست دادن نداشت.

قسمت چهارم: متارکه

محبوبه فرار کرد به خانه عصمت رفت، زن دوم پدرش.  زنی که نتوانست فرزندی به پدرش بدهد. زنی آرام و کم توقع بود. محبوبه خود را به او معرفی کرد. او چند لحظه مکث کرد. چه کسی فکر می کند این زن زار و خسته، دختر بصیر باشد.

خواسنه محبوبه مشخص بود، متارکه.

پدر خواسته محبوبه را پذیرفت و بدن کم جان او را در آغوش گرفت. وقتی متوجه شد چه بلایی سرش آوردند خون خودش را میخورد او هفت سال دخترش را در تنهایی و بی کسی رها کرده بود. او حتما در این تنبیه زیاده روی کرده است. پشیمان بود.

زمان متارکه رسید،محبوبه زیباترین لباسش را پوشید، بزک کرد و بعد پیش پدر و رحیم رفت. زیبا شده بود و می خواست رحیم ببیند ولی نه برای دلبری بلکه برای دلسوزی.

رحیم مات و مبهوت شد. خواهش ها و تلاش های رحیم در ابتدا برای برگرداندن محبوبه بود اما بعد برای نگه‌داشتن دکان و منزل .

بلاخره پدر قبول کرد دکان و منزل را بدهد و طلاق دخترش را بگیرد. تمام اتفاقات برای محبوبه حقارت آمیز بود.

زنی مطلقه که دیگر نمی‌توانست بچه دار شود. نتیجه هفت سال ازدواج بی فکر بود.

محبوبه حالا خود را وقف خانواده کرده بود. همدمی برای پدر و مادر و پرستاری برای خواهر زاده وصد البته برادر عزیز کردهشان جناب،  منوچهر خان.

در همان سال هایی که محبوبه ازدواج کرده بود. بصیرالملک و نازنین بانو صاحب فرزند پسر شدند. و دخترشان خجسته نیز با یک فرد فرنگی ازدواج کرد و در خارج به سر می برد. خجسته خوشبخت شد.

محبوبه درد کشیده بود اما عاقل و بالغ شده بود. آرام و متین و جاافتاده تر به چشم می‌آید. انگار دلربایی جدیدی کسب کرده بود که از چشمان عموزاده اش منصور دور نماند.

قسمت پنجم: زن دوم

بعد از آن حادثه تلخ منصور قصد کرده بود که دیگر ازدواج نکند. در آن سال ها تنها پناه او، رفیق شفیقش بود، همدم و همزبان او. دکتر شنونده خوبی بود و منصور را بسیار دوست می داشت. او دختری داشت که زمان بختش گذشته بود. صورت دختر از آثار آبله پوشیده شده بود و کسی خواهان ازدواج با او نبود. منصور در پی فرار از اصرار های مادر و خواهرش برای ازدواج ، تصمیم به ازدواج با دختر آقای دکتر ،نیمتاج،گرفت . گویی با سرنوشت خود لج کرده بود. او در ابتدا علاقه ای به نیمتاج نداشت . اما قلب مهربان و پاک نیمتاج دل او را گرم کرد. آن ها اکنون با هم زندگی میکنند و فرزند نیز دارند.

نیمتاج بانو تمام این مدت می دانست که منصور عاشق و دلداده عموزاده اش است و این عشق هیچگاه نمی میرد. او در پس رقابت با محبوب دل منصور نیست ،فقط زندگی اش را دوست دارد. نیمتاج تصمیم می گیرد خودش اقدام کند و محبوبه را برای همسرش خواستگاری کند.

محبوبه این بار نیز مردد بود نه به سبب عشق یا غرور بلکه ضربه بزرگی که تجربه کرده بود او را می ترساند اما او به خواست پدرش ، ازدواج را قبول کرد.

در ابتدا برای محبوبه زندگی جذابی نبود اما کم کم همه چی عوض شد. مردانگی،ادب،احترام،انسانیت; محبوبه فکر کرد چگونه در مقابل این همه فضیلت چشم بسته بود.

کم کم چشم انتظاری‌های محبوبه شروع شد. منصور چند روز خانه نیمتاج بود و چند روز خانه محبوبه. نیمتاج بچه داشت. نیمتاج همسر اول بود. محبوبه سهم بیشتری از منصور می‌خواست.

انگار دوباره محبوبه مغرور پیدا شده بود اما اینبار او خوب می‌دانست این داد و بیداد ها فایده ای ندارند . همه‌ی این اتفاقات عواقب تصمیم های خودش بود.

قسمت آخر: درس

نیمتاج چند سال از منصور بزرگتر بود. زمانی که فرشته مرگ به سراغش آمد. بچه ها را به منصور سپرده بود. منصور و محبوبه باهم بچه ها را بزرگ کردند. محبوبه بعد از مرگ پدر و مادرش، سرپرست برادرش نیز شده بود. تا اینکه منوچهر را برای تحصیل به فرنگ فرستاد. منصور هم در لبه پرتگاه مرگ و زندگی می‌رسد و با عشقش خداحافظی می‌کند. سال ها بعد برادر محبوبه برمی‌گردد و با دیدن دختر نیمتاج دلباخته او می‌شود. نتیجه ازدواج آن ها اکنون کنار عمه اش نشسته است،سودابه. سودابه چه در ظاهر چه در رفتار شباهت زیادی به عمه محبوبه اش دارد به طوری که از چشمان حظار پنهان نمانده است اما اینبار فرق می کند، داستان پند داشت. سودابه درس خود را گرفت و  بلاخره مسیر را عوض کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *